دقیقا ده سالم بود؛ دوان دوان با شوق و اشتیاقی فراوان نزد مادر رفتم و گفتم که میخواهم چادر بپوشم، نه فقط در مراسمات مذهبی، همیشه و همهجا! مادر میگفت هنوز زود است؛ منصرف شدم؟ نه! مصرانه پای تصمیم خود ماندم و بالاخره یک چادر خریداریم...تقریبا یکسالی گذشته بود و من، منی که چادرهم میپوشیدم، چندین بار توسط حیوان پدوفیلی که اورا دایی میخواندم، اویی که فرزند شهید خوانده میشد، مورد تعرض قرار گرفتم. آنقدر بچه بودم که نمیدانستم این کار یعنی چه و من باید چه کنم؟ خجالت میکشیدم و چیزی نمیگفتم، تنها
برچسب:
نویسنده: یاسین فراهانی